{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Hyunlix

Hyunlix
Angst, fantasy, vampire
__________________________
هیونجین دستی به موهای طلاییش کشید. باورش سخت بود. تمام مدت روی اون موجودات تحقیق کرده بود و حالا خودشم یکی از اونا بود. یه خوناشام. نمیدونست باید چیکار کنه. دیگه نمیتونست توی طول روز بیرون بره. حالا یه قاتل بود؟ آره برای زنده موندنش به کشتن مردم نیاز داشت. با خودش گفت شاید بهتره بمیرم. یه دفعه موجی از نگرانی تو وجودش پیچید. فلیکس. بخاطر اون بود که نمیتونست بلایی سر خودش بیاره. فلیکس با تمام وجود دوسش داشت . هیونجین هم عاشقش بود. با اونهمه سختی پدر و مادرش با رابطه ی اونا کنار اومده بودن. نمیتونست اینجوری تمومش کنه. کلافه شده بود باید چیکار میکرد؟ خودش و فلیکس رو نابود میکرد؟ یا مردم بی گناه رو از بین میبرد؟ کلی فکر کرد همه ی جوانب رو در نظر گرفت : آفتاب خوناشام ها رو میسوزونه، صداهای آروم رو به خوبی میشنون، زخم هاشون سریعا ترمیم میشه، اگه خون بهشون نرسه میمیرن.
نمیتونست خودش رو بکشه. تصمیم گرفت با فلیکس صحبت کنه ، قضیه رو باهاش در میون بذاره و ازش کمک بخواد . بهش زنگ زد و برای 11 شب قرار گذاشت تا هم رو ببینن. فلیکس تعجب کرد. هیونجین از شب ها متنفر بود. میگفت اون موجودای وحشی شبها پیداشون میشه. با خودش گفت حتما منظوری داره و بیخیالش شد.
ساعت 11 شب سر تقاطع خیابون هیونجین منتظر ایستاد تا فلیکس بیاد. پسر مو مشکی و ریز نقشی که هیونجین شیفتش بود. فلیکس با قدم های بلند و یه لبخند بی نهایت شیرین به هیونجین نزدیک شد.
+سلام . حالت چطوره؟ هیونجین لبخندی زد با اینکه بی نهایت غمگین بود. فلیکس به هیونجین نزدیک شد. چی شدی هیون؟حالت خوبه؟ ناراحت به نظر میای؟!
هیونجین با صدای گرفته ای گفت : یه مساله ای هست که.....بقیه حرفش توی گلوش موند. فلیکس بهش نزدیک تر شد : مساله چی؟
هیونجین خودش رو عقب کشید. صدای جریان خون فلیکس توی گوشش میپیچید. غریزه‌ی وحشتناک یه خوناشام مهار نشدنی بود.
+لطفا... لطفا ازم فاصله بگیر نمیخوام اتفاقی بیوفته.
فلیکس سرش رو کج کرد : چه اتفاقی؟
گردن فلیکس توی معرض دید هیونجین قرار گرفت و توی یه لحظه کنترلش رو از دست داد.
دندون های نیش بلند و سفید رنگش توی رگ گردن فلیکس فرو رفت. فلیکس ناله ی بلندی کرد. نفسش بند اومد. اما هیونجین قابل کنترل نبود. وحشیانه به گردن فلیکس چنگ میزد و خونش رو وارد دهنش میکرد. مثل یه حیوون وحشی شده بود. بعد از چند دقیقه هوشیاریشو به دست اورد.
+من چیکار کردم؟
اشک توی چشماش جمع شد. به بدن بی جون فلیکس خیره شد. تصویر خودش رو توی شیشه ی پنجره ی مقابلش دید. صورتش خونی بود. وحشت کرد.
+نه... نه نه نه نه این نمیتونه کار من باشه. فلیکس رو تکون داد اما معشوقه ی جوون هیونجین دیگه جون نداشت. وحشت زده از اونجا فرار کرد. توی چند ثانیه به خونش رسید. خودش رو توی خونه حبس کرد . یک هفته میگذشت . شب و روز اشک میریخت. آیا این سرنوشتش بود؟ پرده هارو کنار زد و پنجره رو باز کرد دلش برای فلیکس تنگ میشد برای همین تصمیم گرفت بره پیشش . آفتاب مستقیم از پنجره داخل اومد و به پوست رنگ پریدش برخورد کرد. درد شدیدی توی بدنش به وجود اومد. هیونجین از جاش تکون نخورد و جلوی پنجره ایستاد. چشماش رو بست
زیر لب گفت: یعنی فلیکس هم اینقدر درد کشید؟
پوست هیونجین کم کم آتیش گرفت و در نهایت چیزی بجز خاکستر ازش نموند.
باد خاکستر رو از کف زمین بلند کرد، توی خونه پخش شد و روی قاب عکس فلیکس نشست و اینجوری تا ابد هیونجین ، فلیکس رو در آغوش گرفت....



امیدوارم خوشتون بیاددد
دیدگاه ها (۵)

HyunlixTragedy, Hanahaki__________________________به وان حمو...

𝖸𝗈𝗎'𝗋𝖾 𝖲𝗈 𝖡𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅 𝖣𝖾𝖺𝗋 𝖬𝗋 𝖫𝖾𝖾 {𝖬𝗂𝗇𝗌𝗎𝗇𝗀} p1چند قدم طِی کرده...

اگه وانشاتم و دوس داشتین حتما بهم بگین چون من حتی قبل از این...

MOONLIGHT نیمه شب در حالی که زیر نور ضعیف مهتاب پوشیده شده ا...

مافیایه عشق P:52

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ²¹بعد از اون شب مینهو و جونگین تصمیم...

قایم شو پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط